تبليغاتX
...من او ندارم


...من او ندارم


من دل سپردم در گرو

عطر پیراهن تو 

و قبل تر ها

فکر می کردم

میان چروک پیراهن ِ راه راه طوسی ات

زندگی می کنم 

اما تازه فهمیدم

تو آنقدر بالایی

آنقدر بالا

که من حتی وقتی

بالش آرزوهـــــایم را

زیر پایم می گذارم

دستم به نزدیکی هایت هم نمی رسد

.

.

.

از همین پایین نگاهت می کنم 

                                        " بزرگ و مغرور و سر به هــــــوا "


روی شانه هایت چیزی نیست !

تو تمام عشق و دردهایش را

بی هیچ دلنگرانی

روی شانه های کوچک من

گذاشته ایی...



+ مهرتان مانا و سهمتان رسیدن 




نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 13:1 توسط مسعود | |

به چشمانت که نگاه می کنم

اوج می گیرم

اوج...

مثل گنجشک کوچکی می شوم

که وسعت آسمان

از چشمانش افتاده

بی تو عمر آرامش من کوتاه می شود

مثل خواب ماهـــــــی ها

وقتی نیستی

گنجشک خیالم

به سرش می زند

 خودش را حلق آویز کُند

کجایی تو ؟!

به  دادش نمی رسی؟

 

 

 

 

+ امروز اینجا تولد دردهاست ...

"من او ندارم" به دردها هر سال بیشتر خـُو می گیرد....

+ از آسمان برف و از چشمان من باران می بارد! ( و هیچ ستاره ی سهیلی پیدا نیست ) 

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 20:45 توسط مسعود | |

 

یک چهار راه

که همیشه چراغ اش قرمز است

چند خیابان کوتاه یخ زده

ابرهای عزاداری که بغض کرده اند

درخت های سر بریده

گنجشک های سرما خورده

کلاغ های پیر

عابر هایی که انگار

همگی دیرشان است

بی تو

" همــــــــدان "

دقیقا" همین شکلی ست !

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 15:49 توسط مسعود | |

    

تاب می خورد نگاهم

                             از سقف

خورشید را می بینم...

که از کنار شقیقه ات طلوع می کند

و من آنچنان نظر کرده ام

بر چین های پیشانی ات

که عمق افکارم را

هیچکس نمی داند !

تو لبخند می زنی ...

نگاهم لیز می خورد

از قوس گردنت

,

نازنین من

از چهار خانه های پیراهنت

کدام خانه ازآن من است؟!

منی که تمام اندیشه ام

نرمی انگشتان توست

که بر پهلویم کشیده می شوند




نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 1:7 توسط مسعود | |

یک ستاره ی کم سو!

یک پنجره ی بسته!

این نهایت بی عدالتی است ...

که تنها یک ماه را بین تمام موجودات به اشتراک گذاشته اند

تو بنشین ...

من شانه هایم را برایت نزدیک تر می آورم

نگو نه !

من خوب می دانم

که باز هم گریه ات گرفته است

گریه کن ...

من و نهنگ ها

تمام دریا را برای تو گریسته ایم

بیا با هم غرق شویم

شاید ما هم بتوانیم با ماهی ها بزرگ شویم

و سوار شویم

بر دوش اسب های آبی احساس

...

من هنوز نمی دانم

که چه رازی است بین تو

و این قطره های گرم !

اسم تو که می آید

آستین های پیراهنم

همیشه خیس می شود

 

پ.ن : حرفی نیست ...

من هنوز به درد های زندگی عادت نکرده ام !

 



نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 1:23 توسط مسعود | |


وقتی تو نیستی

بچه پلنگی می شوم

که می خواهد برود بالای بلند ترین

قله ی احساس

و با چنگال های کوچک اش

ماه را صید کند

-

ناگهان تو را در آب می بینم

شیرجه می زنم به دل دریا

-

یا خیالت در آسمان

یا توهمت در دریا

من فقط

خواب بچه ماهی ها را آشفتم

همین!



نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 3:4 توسط مسعود | |


Design By : Night Skin