|
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها من دچار خفقانم ... خفقان من به تنگ آمدام از همه چیز بگذارید هواری بزنم آی آی ، با شما هستم در ها را باز کنید من دنبال فضائی می گردم لب بامی ... سر کوهی ... دل صحرایی ... که در آنجا نفسی تازه کنم می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد من هوارم را سر خواهم داد ... چاره ای درد مرا ، باید این داد کند از شما خفته چند چه کسی می آید با من فریاد کند؟؟؟ + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 14:29 توسط مسعود |
نمی دانی این روزها چقدر به تو حسودی می کنم اين روزها هرچقدر شليک می کنم خودم را به هيچ گلوله ای نمی خورم... سلام دوستان از این که یه مدت نبودم متاسفم در گیر کنکور و انتخابات بودم... چون وب من سیاسی نیست چیزی نمی نویسم فقط اینو به خودم واجب دونستم . به امید ایرانی سبز + نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388 19:53 توسط مسعود |
باز بوی دفتر پاک کن های سفید ، ته مداد قرمز باز هم مهر رسید باز هم رج زدن حرف الف باز هم دخترکی سر به هوا دختری گیج که نامش کبری است و هزاران سال است قول ها داده به خود و گرفته تصمیم که دگر بار کتاب خود را باز جا نگذارد شب به زیر باران آن کتاب کهنه همچنان خیس و چروکیده و باران زده است باز هم سال دگر باز هم پاییز دگر باز تصمیم دگر باز کوکب خانم چند مهمان دارد ،باز هم سفره ی رنگین پهن است و کدام از ما ها در پس این همه سال ، حسرت خوردن از آن سفره ی کوکب خانم همچنان با او نیست ؟ خوش به حال "عباس" خوش به حال "کبری " خوش به حال "حسنک" سفره و دفتر خیس است و صدای یک بز خوش به حال همه شان همه کودک ماندند.... سلام چند وقت بود که می خواستم اینو آپ کنم تا اینکه امشب وقت کردم. من که خیلی دوسش دارم (شعر بالا رو ) من توی درسای ابتدایی عاشق تصمیم کبری ام ادم شعرو می خونه گریه اش می گیره ... دوست دارم نظرتونو در مورد این آپ بگین زعفرونی باشین + نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 1:46 توسط مسعود |
من زندگی را دوست دارم دین را دوست دارم قانون را دوست دارم عشق را دوست دارم کودکی را دوست دارم سلام را دوست دارم من!!! + نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388 12:22 توسط مسعود |
|